بیایی ...
سه شنبه نهم تیر 1388فردا دیر است
تمام زندگی را
به آوای عشق تو
دل داده ام
و نگاهم به پنجره بود تا باز شود
و تو بیایی ...
اما پنجره ها همه در بهت مهتاب یخ زده اند
و نگاهم به دریچه ها دوخته شده
و سایه های سردی که می گذرند از کوچه
بی صدا...
دلم
برایت تنگ شده
آری برای تو.........
بر من احسانی نکردی
اما دوستت دارم
از من دوری دور
اما
احساست می کنم
دلم می خواهد بارانی باشد
تا اشکهایم را نبینند
کاش ندانند آدمها
که چه زجری می کشم از نبودنت
می خواهم نسیم بوزد تا گیسوانم پریشان شود
وبا رقص باد به چرخش در آید
ومانند موج های اقیانوس هر طرف برود
چه کسی عشق را انکار می کند؟
نگاه کن
بی تابم بی تاب تو
آنها می گویند که دوستم دارند اما من
احساست میکنم
برایم آواز بخوان
نگذار در این خلوت پری
شان صدای طوفان مرا بترساند
پاییز آمده
اما خوب می دانم آنجا که تو هستی بهار است
بهاری برای تو پاییزی برای من
فراموش نکن پاییز تو هم می آید
بیا با هم قدم بزنیم شانه هایم می لرزد
و نگاهم هنوز به پنجره است
تا
تو بیایی دستهایم را گرم کن
نگاهم را به اقیانوس بکشان
می خواهم آبی ببینم
اما با تو
امروز بیا فردا خیلی دیر است



