دیگه نمی تونم
یکشنبه هفتم تیر 1388دیگه خسته شدم از بس که برای تنهایی شعر گذاشتم تو وبلاگم
دیگه خسته شدم از این همه عکس های نفرین شده
دیگه خسته شدم از بس که تو این جا اون دنبال شعر های مربوط با دلتنگی گشتم
دیگه خسته شدم از این که یکی میاد می گه تنهایی تموم میشه
میخوام داد بزنم بگم من تا حالا اصلا تنهایی را حس نکردم من برای تنهایی می نوشتم
میخوام بگم دیگه نمی خوام وبلاگم راجع به تنهایی باشه
میخوام از این تنهایی که فقط و فقط خودم برای خودم درست کردم رها شم
میخوام بگم که دیگه نمیتونم دیگه نمی تونم از این شعر ها و عکس ها بذارم
میخوام بگم که یه دنبال دری میگردم که از توش برم بیرون ولی در را پیدا نمی کنم
کمکم کنید و بگید راجع به چی بنویسم


